جاسوس (2)

:: جاسوس (2)

نزدیک غروب دمیر به سمت خانه خود می رود ، در بین راه سوزان از قصد یک تنه ای به دمیر می زند و هر چه در کیف او بود به زمین می ریزد ... دمیر احساس شرمندگی می کند و می خواهد وسایل را برای سوزان جمع کند که متوجه چهره او می شود که چقدر شبیه همسر اوست ! که یک لحظه فکر کرد همسر مُرده من زنده شده است !؟ سوزان که به چند زبان مسلط است به زبان ترکی می گوید : قیافه شما شبیه علوی هاست !!! از شیعه ها هیچ خیری ندیدم این هم یکی دیگر ! دمیر به خود آمد و گفت شیعه پدر و مادرت است ، من تمام افتخارم فقط این است که تُرک عثمانی هستم ... سوزان که دست در نقطه ضعف او گذاشته بود خنده ای کرد و بعد گفت نامت چیست ؟! گفت : دمیر . هر دو بلند شدند و راه رفتند ، در طول مسیر آنقدر سوزان خود را به دمیر نزدیک نشان می داد که او همه زندگی خود را تعریف می کرد . به دو راهی رسیدن و سوزان گفت مسیرمان در اینجا فرق خواهد کرد ... و یک کارت از کیفش برداشت و به او داد و گفت این آدرس دفتر من است ، اگر وقت کردی فردا سری به من بزن و امّا دمیر با اینکه با شیعه ها مخالفم امّا امامشان علی حرف خوبی زده است که " شرافت به همت های بلند است نه به استخوان های پوسیده " (1) . دمیر که به فکر فرو رفته بود سر خود که به بالا برد اثری از سوزان ندید و به کارت نگاه کرد که در آن نوشته بود : دفتر حقوقی آیشیل توران .


ادامه دارد ...

(1) - تصنیف غررالحکم و دررالکلم ص 448 ، ح 10273

منبع : روایـتجاسوس (2)
برچسب ها : دمیر ,سوزان ,شیعه

تو را می خواند (1)

:: تو را می خواند (1)

رابرت اهل لندن است و یک فردی که زندگی مهیجی داشته است و ثروتمند که علاقه ی خاصی به سفر به مناطق دور و جالب در کشور های دیگری را دارد . رابرت در سن 26 سالگی بعد از اینکه پدرش مُرد تنها وارث دارایی او بود به عنوان ثروتمند ترین فرد در لندن به شمار می آمد . او بعد از پدرش دیگر کسی را نداشت برای همین همیشه تنها زندگی می کرد و تنها یک خدمتکار به نام جیمز در خانه خود داشت . یک روز صبح جمعه از خواب بلند می شود و احساس درد در تمام اعضای بدن خود می کند . او فریاد زنان جیمز را صدا می کند ولی هیچ صدایی نمی آید ، جیمز که صبحانه او را کنار تختش آورده است و خبری هم از او نیست ، همین که می خواهد از تخت خود بلند شود به زمین می افتد . ساعاتی می گذرد و رابرت وقتی چشم باز می کند خود را در تخت بیمارستان می بیند که در مقابلش جیمز ایستاده است ، او می خواست حرفی بزند که دکتر آمد سراغش و گفت : آماده شوید برویم برای آزمایش . نزدیک غروب بود که دکتر خبر ناگواری به رابرت داد که او سرطان خون دارد و بخاطر شدت ضعف و درد بیهوش شده بود . رابرت بسیار ناراحت و نا امید که چقدر زود موقع مرگش رسیده است . جیمز هر چقدر او را به حرف می گرفت جز سکوت جوابی از او نمی شنید . جیمز سراغ حسابدار بیمارستان رفته بود برای تسویه حساب که وقتی برگشت یک تخت خالی دید و خبری از او نبود . رابرت ناراحت و گریه کنان خیابان های لندن را می گشت که یک باره نا خداگاه مسیرش به کوچه ای رسید که صدای ناله می آمد ، صدای ناله هایی که انگار عزیز ترین کس خود را از دست داده اند . و بعد صدایی شنید " حسین ، حسین " .


ادامه دارد ...

منبع : روایـتتو را می خواند (1)
برچسب ها : رابرت ,جیمز ,لندن ,صدای ناله

جاسوس (1)

:: جاسوس (1)

دمیر متولد 1990 استانبول هست ، یک تُرک متعصب به نژاد خود ، که می گوید آرزو دارم کل جهان را در سیطره تُرک ها ببینم ! او که به تازگی همسر خود را بخاطر تصادف از دست داده است ناراحت است و خود را مقصر می داند بخاطر اینکه در هنگام رانندگی از مشروبات الکی بیش از حد استفاده کرده بود که مستی او منجر به تصادف شده بود . مدرک تحصیلی آنچنانی هم ندارد ولی با توجه به فعالیت هایی که در عرصه حقیقی و مجازی داشته است سازمان جاسوسی آمریکا CIA او را به عنوان نخبه می شناسد و قصد دارد او را انتخاب کند و به ماموریتی بفرستد البته با حقوقی میلیارد دلاری که وسوسه انگیز است . سوزان مامور سازمان است که به استانبول سفر کرده است ، وظیفه او جلب توجه دمیر به خود و اینکه اول سعی او این باشد که بدون پیشنهاد پول و فاش همه ی اسرار او را به طور خود جوش به سوق این ماموریت پیش ببرد که البته اکثرا ماموریت های این سازمان اینگونه اتفاق می افتد ! 


ادامه دارد ... 

منبع : روایـتجاسوس (1)
برچسب ها : سازمان

نیکی به دیگران

:: نیکی به دیگران

علی در این روز ها وضع اقتصادی اش نابسامان است و با این همه قرض و وامی هم که دارد با خود فکر می کند این روز هاست که به زندان برود ... قرار است امروز به یک مصاحبه استخدامی برود که تا وقتی وارد آن شرکت شد همانا و بد گویی ها دیگران از مدیر همانا . علی بعد از مدتی و گذشت ساعتی وارد اتاق مدیر می شود و هم صحبت مدیر ، متوجه می شود که این بد گویی ها از مدیر برای این بوده که او پشیمان شود و برگردد و امّا مدیر آدم مومن و خوبی به نظر می رسید و با مهربانی با علی حرف می زد ، بعد شنیدن مشکلات علی و فهمیدن تخصص او تصمیم عجیبی گرفت که بدون متوجه شدن خود علی و کسی دیگر یک کاری را که در زیر مجموعه آن شرکت نبود به دست علی سپرد با حقوق و مزایای خوب . علی که با خوشحالی تشکر کرد و بعد مدتی از شرکت خارج شد ... در طول مسیر راه بود که متوجه شد یک دختر بچه ای کوچک وسط خیابان افتاده است ، گویا ماشینی او را زده و فرار کرده است . ماشین خود را زود به کنار می زند و دخترک را سوار ماشین می کند و به نزدیک ترین بیمارستان می رساند . بعد ساعت ها آقای دکتر از اتاق عمل بیرون می آید و به سمت علی نگاه می کند و می گوید اگر زود او را به بیمارستان نمی رساندی جانش را از دست می داد ، پدرش هستی !؟ علی جریان را تعریف می کند و بالاخره یک درجه دار و یک سرباز در بغل پرونده به سمت علی می آیند . درجه دار اول به این که خود علی دخترک را با ماشین زده باشد شک داشت امّا بعد یک ساعت به او خبر رسید که کسی که در آن منتظقه با یک دختر تصائف کرده بود به کلانتری رفته و اعتراف کرده است . از کیف دخترک دفترچه تلفن پیدا می کنند که شماره پدرش نیز در آن بود ، بعد تماس با پدر دختر ، زود خودش را رسانده بود به بیمارستان وقتی با علی مواجه شد هر دو تعجب کردند ، درجه دار به پدر دختر گفت این پسر جوان جون دخترت را نجات داده است و دقایقی هم علی با تعجب به او نگاه می کرد که همان مدیر شرکت بود ...

منبع : روایـتنیکی به دیگران
برچسب ها : مدیر ,شرکت ,دختر ,بیمارستان ,درجه ,دخترک

تو را می خواند (2)

:: تو را می خواند (2)

نزدیک تر می رود ، همه جا را سیاهی گرفته اند ، خانه ای که درش باز است افرادی می آیند و می روند ، یک نگاهی به داخل می کند و انگار نیرویی او را به داخل خانه هدایت می کند ، وارد می شود و در کنار یک پیرمردی با ریش سفید بلند که شالی سبز بر سر و گردنش هست می نشیند ، گریه و زجه های اطرافیان تعجبش را بیشتر می کند ، کمی آرام به صدا گوش می دهد که دارد از مصیبتی عظیم می گوید ، یک آقایی که در قتلگاهی تنها و بی یاور مانده است و خواهرش در تلی ایستاده و بی قرار گریه می کند ، دل رابرت می شکند و گریه می کند ، با خود فکر می کند هنگام مرگ پدرم اینگونه ناراحت نبودم ، این کیست که برای او اینگونه بی قرار شده ام !؟ مجلس تمام می شود ، دل او می خواهد فریاد بزند چه شده است و جریان از چه قرار است اما سرش را پایین می آورد ، در فکر بود که پیرمرد کنار او نشسته بود گفت : پسرم فردا هم دعوتید . او بدون اینکه حرفی بزند به پیرمرد نگاهی می کند و از سر جای خود بلند و از خانه خارج می شود . در طول مسیر زبانش انگار برای خود نبود و دائم می گفت : " حسین حسین " این حسین کیست !؟ چرا تنها مانده ؟! برای چه جنگ می کردند ؟! او که خواهرش کنارش بود برای جنگ آمده ؟! مگر می شود کسی با خانواده اش باشد و برای جنگ رفته باشد ؟! هزاران سوالات بی جواب که در ذهن رابرت بود و یکدفعه خود را در مقابل خانه خود دید ! وارد منزل شد و جیمز بی قرار از آن طرف حیاط به سوی او دوید و گفت کجا بودید آقا !؟ رابرت مبهوت او را نگاه کرد و چیزی نگفت و مستقیم رفت سمت خانه و به سوی اتاقش ، او شب تا صبح در فکر بود و خواب نداشت .


ادامه دارد ...

منبع : روایـتتو را می خواند (2)
برچسب ها : خانه ,حسین ,رابرت

محل قرارگیری آمارگیر www.datagozar.com

پاپ کده | کسب درآمد از پاپ آپ چیست , کسب درآمد از پاپ آپ در بلاگفا , کسب درامد از پاپ آپ خارجی , کسب درآمد با پاپ آپ , اس پاپ آپ - سیستم کسب درآمد از پاپ آپ , کسب درآمد ازطریق پاپ آپ , کسب درآمد از اینترنت پاپ آپ , کسب درامد اینترنتی پاپ اپ , اموزش کسب درامد از پاپ اپ , نحوه کسب درامد از پاپ اپ , کسب درآمد از پاپ آپ , بهترین سایت کسب درآمد از پاپ آپ , اسکریپت کسب درآمد از پاپ آپ , سیستم کسب درآمد از پاپ آپ , کسب درآمد از طریق پاپ آپ , کسب درامد از پاپ اپ فیس نما , بهترین سایت های کسب درآمد از پاپ آپ , کسب درآمد بالا از پاپ آپ , بیشترین کسب درامد از پاپ اپ , کسب درآمد از بهترین پاپ آپ ها , بهترین سیستم کسب درآمد از پاپ آپ , چگونه از پاپ اپ کسب درامد کنیم , نحوه کسب درآمد از طریق پاپ آپ , کسب درامد از طریق پاپ آپ - poppop , معرفی سایت های کسب درآمد از پاپ آپ , معرفی سیستم کسب درآمد از پاپ آپ , سامانه کسب درآمد از پاپ آپ , سایت کسب درآمد از پاپ آپ , سیستم کسب درآمد از طریق پاپ آپ , کسب درآمد از راه پاپ آپ , سایت کسب درآمد از پاپ آپ شرکت راه گستر قرن , چگونگی کسب درآمد از پاپ آپ , کسب درآمد از تبلیغات پاپ آپ